(بخشی از داستان کوتاه «نزدیک و دور» نوشتۀ لورل هنسن)
.. «پیشنهادی دارم.» خم شد جلو، مثل مواقعی که دوستم اِیپرل میخواهد رازی را فاش کند، گیرم هیچ کدام از رازهایش به درد نخورند. یا راز راستراستکی نباشند. «اگر به کسی نگویی من اینجا هستم، میتوانم چشمهایت را روبهراه کنم.»
«راتو بکش برو!»
چند بار پلک زد. «قصد دارم همین کار را بکنم.»
«میگم این کار ازت برنمیاد!»
«چرا برنیاید؟»
«خب، کسی نتونسته چشامو خوب کنه، اونم با عینک.»
«من قدرتهای خاصی دارم. حالا میبینی، به شرط اینکه..»
«... حرفتو پیش کسی نزنم؟»
«جان کلام! لب مطلب!»
«از کجا بدونم کورم نمیکنی؟ ممکنه از اون فروشندههای تلفنی باشی که دروغکی وعده وعید میدن.»
دوباره دستهایش آمدند بالا و شروع کردند به چرخ و واچرخ. «در حق موجودی که اذیتم نکرده، چنین کاری نمیکنم.»
«یعنی اگه اذیتت میکردم، میتونستی کورم بکنی؟»
«به وقت لزوم میفهمی.»
«اما اگه چشامو خوب بکنی، منم به کسی نگم اینجایی، از مزرعهمون میری؟»
«جان کلام!»...